Short story of KHALIL GIBRAN
من و روحم به درياي بزرگ رفتيم تا در ابش غوطه اي بخوريم.هنگامي كه به ساحل رسيديم در پي جائي دور از انظار گشتيم.
هنگامي كه مي رفتيم مردي را نشسته بر صخره اي خاكستري ديديم كه در دستش كيسه اي بود و ذره ذره نمك بيرون مي اورد و به دريا مي ريخت.
روحم گفت:((او مردي شوم است كه نسبت به زندگي بدبين است و تنها سايه اي از زندگي را ميبيند.از اينجا برويم كه نمي توانيم جلوي او در اب غوطه بخوريم)).
از انجا رفتيم تا به خليجي كنار دريا رسيديم,جواني بر صخرهاي سپيد ايستاده بود و جعبه اي جواهر نشان در دستش كه از ان شكر بيرون مي اورد و كمي به دريا مي ريخت.
روحم گفت:((او مردي سر خوش و بسيار خوش بين است,نبايد تن برهنه ما را ببيند.))
به راهمان ادامه داديم و مردي را ديديم كه ماهي هاي مرده را مي گرفت و با مهرباني و دلسوزي به اب بر مي گرداند.
روحم گفت:((اين انساني مهربان و دلسوزي است كه مي كوشد زندگي را به انان كه در گورند بازگرداند.از او دور شويم.))
از او گذشتيم وبه جائي ديگر رسيديم.مردي را ديديم كه خطوط سايه اش را بر اب ميكشيد.موج ان خطوط را محو مي كرد و او دوباره مي كشيد.
روحم گفت:((اين مردي صوفي است كه از خيالش بتي ساخته و ان را مي پرستد.از او دور شديم.))
به خليج كوچكي در جاي ديگر رسيديم و مردي را ديديم كه كف دريا را از روي اب بر مي داشت و در كاسه اي عقيق مي ريخت.
روحم گفت:((او خيال پردازي است كه از تار عنكبوت لباس مي دوزد و بر تن مي پوشاند,او حق ندارد تن برهنه ما را ببيند.))
باز هم كمي رفتيم ناگهان صدائي شنيديم كه مي گفت:((اين درياست,اين درياي عميق است!دريائي بزرگ و ستمكار!))به طرف صدا رفتيم,به مردي رسيديم كه پشتش را به دريا كرده بود و صدفي روي گوشش گذاشته و به صدائي كه از صدف بيرون مي امد,گوش مي امد.
روحم گفت:((بيا بريم,او كافري است كه به كلي كه ان را نميفهمند,پشت كرده و به جزئ,خود را مشغول كرده است.))
به او پشت كرده و به جائي ديگر رفتيم.مردي بين صخره ها خم شده و سرش را در ماسه ها پنهان كرده بود.
به روحم گفتم:((زود باش بيا اينجا شنا كنيم,چون اين مرد نمي تواند ما را ببيند.))
روحم با لحني قاطع گفت:((نه و هزاران نه,اگر او را ببيني ,بدترين خلق خداست,او تارك الدنيائي بد طينت است كه زندگي را از خود و شادي را از قلبش پنهان مي كند.))
وقتي از او هم گذشتيم حزن و اندوه روحم را گرفت و با لحني پر درد گفت:(( از اين ساحل بايد در گذريم چون جائي پنهاني ندارد كه ما شنا كنيم.راضي نيستم كه اين باد گيسوي زرينم را پريشان كند و اين هوا سينه پاكم را برهنه كند و اين نور برهنگي مقدسم را اشكار كند.))
انگاه ان دريا را ترك كرديم تا درياي بزرگتر را پيدا كنيم.
سلام.